پذيرفته شدگان مرحله دوم دبيرستان | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
بازديدکنندگان : 3696
یک عاشق تنها
پذيرفته شدگان مرحله دوم دبيرستان | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
زندگی چون چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق...
آن شب درست روی همان پل قرار بود . . .
احساس های ما تب تندفراربود
تردید تلخ رفتن و ماندن برای ما
حسی شبیه دلهره ای درقماربود
بعد از تمام حادثه ها آن شب عجیب
پایان هر حکایت و هر انتظار بود
آن شب تمام پنجره ها بسته بود و ماه
روی زمین سرد خدا لکه دار بود
شاید خدا هم از غم تقدیر شوم ما
مانند بغض وا نشده در فشار بود
ما را به جرم عشق به قانون مرگ برد
آن چوبه ای که شاهد یک حکم و دار بود
پایان آن شب و همه ی اضطراب ما
آغاز پر کشیدن ما از حصار بود
پرواز ما اگرچه به سرخی خون نشست
شیرین ترین حکایت ما آن قرار بود .
برو اما ...! فراموشم نکن برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد..... خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر.... برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست می داشتم ، بدان که یک دریا برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم.... برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی را برایم پوچ و بی معنا کردی..... برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم.... همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم برای تو و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم.... همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم در قلبم مانده است.... برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میب ینی مرا نیز یاد کن ، اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست! عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد! عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم... نمی توانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی! برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست! برو اما فراموشم نکن با اینکه می دانم روزی فراموش می شوم..... می دانم یار مهربانم پای تو می مانم


کاش میشد در کرانه ی آسمان جایی برای ما بود تا با هم روزها را سپری میکردیم
دور از این شهر غریب و پر صدا...
دور از این مردمان پر از نما
تمام روز در آغوشت رها بودم از هر درد و غم
بوسه ی تو بر لبانم می نشست
سرخ میشدیم از دیدن چشمان هم
هیچکس نمیگفت نه نکن این کار را
هیچ کس نمیگفت جدا شو از عشق پر شور خودت
نمیگفتند عیب است ای بی آبرو
در آغوشت بودم..دو دستانت به دور کمرم..
می گفتی...میبینی؟؟ چه زیباست عشق ما ؟؟ . ارزشش را داری
دوستت دارم آیا میدانی؟!!؟؟؟
تا ابد هم دوستت خواهم داشت
"عشق" ابدی یک اسطوره است .اسطوره ای که توهم پابرجایی یک رابطه ابدی را بوجود می آورد .
اصولا سلب زمان از هر واقعه ای آن را تبدیل به اسطوره می کند .اگر کسی گمان می کند این حس
خوش ایند خواستن طرفین تا ابد ادامه پیدا می کند و بر مبنای آن می خواهد رابطه اش را پی ریزی کند
خودش را از طریق این اسطوره فریب می دهد .برقرار ی یک رابطه ی سالم زمانی ممکن است که
طرفین درک درستی از این زمانمندی داشته باشند . وقتی که یکی از دو طرف حس کند که تا ابد
چنین رابطه ای ادامه خواهد داشت زمانی است که عشق برای او تبدیل به اسطوره و در نتیجه
"فریبکار " می شود .این فریبکاری مقدمه ی خیانت است .
اغلب گمان می کنند که رابطه ی آزاد به این معنی است که آدمها نسبت به هم مسئولیت و وظیفه ندارند . اما چنین چیزی اصلا رابطه نیست . چون هر رابطه ای اعضایش را نسبت به هم متعهد می کند . معنای رابطه ی آزاد این است که تضمینی جز خواست طرفین برای بقایش ندارد . اگر شما گمان می کنید که لازم است آدمی را که دوستش دارید تا ابد برای خودتان داشته باشید عاقلانه ترین کار این است که یا رابطه ای برقرار نکنید یا تضمین سفت و سختی ( مثل ازدواج با قیود اقتصادی سنگین)بگیرید که طرف تان زنجیر بشود . البته این زنجیر صرفا نهادی را که از طریق داد و ستد ساخته اید برقرار نگه می دارد و تضمینی برای بقای رابطه ی عاشقانه نیست .همچنین این شما را از خیانت دیدن مصون نخواهد کرد .
برای این که خیانت نبینید باید زمانمندی رابطه را برای خودتان و طرف مقابل تان تکرار کنید . شاید شنیدن اینکه ما "تا ابد هم را دوست خواهیم داشت " مثل هر دروغ دیگری برای لحظاتی خوش ایند باشد . اما متوجه باشید که هرگاه این جمله را بر زبان می اورید دارید اسطوره ی عشق ابدی را تقویت می کنید . و این اسطوره ، یا با یک خیانت غافلگیر کننده و دردناک نابود می شود یا شما را برای تمام عمر یک "فریب خورده" نگاه خواهد داشت .
سلام جيگر
خوبی گل من؟
ببخش منو که انقدر کم میام اینجا... خانوم خونه ام ولی خیلی تنبل شدم ....
الهی فداش شم که انقدر مهربونه... باز که منو از خجالت آب کردی رفتم تو زمین.... تو اصلا عادت داری هی با حرفات گونه هامو از خجالت سرخ کنی... دیوونه ی خودمی... الهی من فدات شم
امروز رفتم پیش آبجی ولی به خاطر اینکه باز شب مهمون داریم مجبور شدم برگردم... ابی جونم بخدا انقدر خسته ام... اصلا مگه اجازه میدن آدم یه ریزه استراحت کنه؟ خیلی بده بابایی... منه بیچاره مگه گناه کردم؟
دیروز به مامان گفتم انقدر تو خونه ی شما خسته شدم که اگه شوهر کنم انقدر عصبی ام که اون طفلی کلی از دسم ناراحت میشه ... آره ابی؟ ای جون من.... فدای آره گفتنت بشم من... نه اینجوریام نیس... ابیه من انقدر مرد خوبیه که انقدر خسته ام نمیکنه... مرد منه... جون منه... زندگیمه... الهی دورت بگردم من... امروز آبجی یه چی گفت که حسابی حالمو گرفت... ولی چون به عشقم قول دادم گریه نکنم زیاد خودمو درگیر اون موضوع نکردم... ولی خدا کنه به خیر بگذره... گفت که از دو سه نفر شنیده فلانی امیلی رو میخواد... حالا فک کن اون آدم 10 سال از من بزرگتره... چقدر مسخرس واقعا... از این حرفا دلم میخواد اق بزنم... مگه بمیره که یه لحظه هم اونو بزارم جای ابی... تنها کسی که بهش فکر میکنم ابیه... عشق اول و آخرمه... فقط تو ابی... مطمئن باش زندگیم... کاش میشد به همه بگم عاشق توام که دیگه هیشکی به خودش اجازه نده در موردم فک کنه... اگه خیلی دیوونم کنن شاید همین کارو هم بکنم... عجبا... حالا من یه ذره تو روش خندیدم فک کرده چراغ سبز دادم بهش... حیف نمیشه تو خونمون حرفای بد بزنم اگه نه همینجا هزار تا فوش بارش میکردم... مرد من ابیه... ابی جونم کاش بشه امروز بهت بزنگم... خیلی زود زود دلتنگت میشم... دنیای منی... رویای منی... خوب منی... جون منی... مرد منی... الان تو هم از خجالت سرخ شدی نه؟ فک کردی فقط خودت بلدی ها؟ هزار تا بوس شکلاتی واسه عشقم... لباتو میبوسم... دوست دارم... بای زندگیم
"اشاره کن که بشکفم
حتی در این یخ بستگی
در این ترانه سوزی و
در این غزل شکستگی"
طلوع کن ، طلوع کن
بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سرخوردگی
طلوع کن ، طلوع کن
که بودنم تازه کنی
دست مرا بگیری و
با بوسه اندازه کنی
طلوع کن ، طلوع کن
آینه پر می شود از جوانیه خاطره ها
تن تو و شرم منو خاموشی پنجره ها
طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سرخوردگی
اشاره کن که من به تو به یک اشاره می رسم
رنگین کمان من تویی
که به ستاره می رسم
من به تو شک نمی کنم
طلوع کن طلوع کن از تو به پایان میرسم
شروع کن شروع کن.............
طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سرخوردگی
طلوع کن طلوع کـــــــــــــــــــــــــــــــن

گوش کن
می شنوی ؟
زمزمه را می گویم !
نه
نه
هیاهو
فریاد را می گویم
می شنوی ؟
آسمان
زمین
خاک
...
آغاز و تولدی نو را فریاد می زنند
اما ...
قلب تو
نیز
آیا ؟ ...
يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.
يك دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر مي شود.
دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي داشته باشد.
دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آ ورد.
دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن ميماند.
دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود.
دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كرده اند با تو ميماند.

همیشه فکر می کردم اگه یه روز نباشی می میرم .......
اما من نمردم من داغون شدم ........
خیلی دلم می خواد بگم فراموشت کردم ......
ولی واقعیت اینه که نمی تونم فراموشت کنم .
خیلی دلم می خواد خوابتو ببینم ولی از وقتی که رفتی چشمام خیسه و خواب به چشمام نمیاد .
یادته اشکامو پاک می کردی ؟؟؟؟؟؟؟
می خوام بخوابم خوابتو ببینم .........
اشکامو پاک می کنی ؟؟؟؟؟؟
